العلامة المجلسي
733
حياة القلوب ( فارسي )
نزد موسى عليه السّلام آورد وگفت : اين پسر عمّ من است كه كشته شده است . فرمود : كي كشته است أو را ؟ گفت : نمىدانم . وامر كشتن در ميان بني إسرائيل بسيار عظيم بود . پس جمع شدند بني إسرائيل وگفتند : چه مصلحت مىدانى در اين باب اى پيغمبر خدا ؟ در بني إسرائيل شخصي بود كه گاوى داشت وپسرى داشت بسيار نيكوكار ومطيع أو ، وآن پسر متاعي داشت ، جمعى آمدند كه متاع أو را بخرند وكليد موضعي كه متاعها در آنجا بود در زير سر پدر أو بود وپدر هم در خواب بود ، پس رعايت حرمت پدر كرده وأو را از خواب بيدار نكرد ومشتريان را جواب گفت ! چون پدرش از خواب بيدار شد از أو پرسيد : چه كردى متاع خود را ؟ گفت : در جاى خود هست ، آن را نفروختم ، براي آنكه كليد در زير بالين تو بود نخواستم تو را بيدار كنم . پدر گفت : من اين گاو را به تو بخشيدم در عوض آن ربحى كه از تو فوت شد به سبب نفروختن متاع . پس خدا را خوش آمد از آنچه أو با پدر خود كرد ورعايت حقّ أو نمود ، وبه جزاى عمل أو امر كرد بني إسرائيل را كه گاو أو را بخرند وبكشند . چون به نزد موسى عليه السّلام جمع شدند گريستند واستغاثه كردند در باب مقتول كه در ميان ايشان ظاهر شده بود . آن حضرت فرمود : خدا امر مىكند شما را كه بقرهاى بكشيد . بني إسرائيل تعجب كرده گفتند : آيا ما را ريشخند مىكنى ؟ ! ما مقتول را به نزد تو آورده قاتل أو را مىخواهيم تو مىگوئى بقرهاى بكشيم ؟ ! موسى فرمود : پناه مىبرم به خدا از آنكه از جاهلان باشم واستهزاء به شما بكنم . پس دانستند كه خطا كردند وبىادبى در خدمت موسى كردهاند ، گفتند : دعا كن تا حق تعالى بيان فرمايد چگونه گاوى باشد .